تبلیغات
سخن شیرین ( دلنوشته های من)
 
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟

مشکلات

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 27 خرداد 1393-05:03 ب.ظ

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد.
كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند 
اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در میان حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه 
مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: 
اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند
و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!
اگراز مشکلات برای بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنیم , در چاههای زندگی گرفتار و زنده به گور میشویم




نظرات() 

دوستت دارم باور کن

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 25 خرداد 1393-09:19 ب.ظ

این نوشته شعر نیست 
بسیار هم جدیست ...
آنان که بیشتر دوستشان داری
بیشتر دچار سوء تفاهم با توند
بی آنکه بخواهی و بدانی،
بیشتر می رنجانیشان
بیشتر می رنجانندت
بیشتر به یادشان هستی 
ولی ...
کمتر عشق می گیری 
کمتر عشق می گیرند !
چشم به هم می زنی و می بینی عزیزترین ها
با یک برداشت نادرست از هم
هر روز از هم دور و دور تر میشوند ...
غافل از اینکه بهترین روزهایشان
با قهر و دوری و نامهربانی می گذرد!




نظرات() 

خدایا

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 25 خرداد 1393-09:18 ب.ظ


به تو عادت دارم، مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی...




نظرات() 

دردسر کم میکنم

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 25 خرداد 1393-09:17 ب.ظ

باید از محشر گذشت این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری ،من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند

روی جنگل ها  می آیم فرود،شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

یک شب مهتابی از این تنگنای

از فراز کوه ها پر میزنم ... می گذارم میروم

نامه ی خود می برم ... دردسر کم میکنم





نظرات() 

من دلم میخواهد

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 25 خرداد 1393-09:15 ب.ظ

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم 

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟ "





نظرات() 

عشق نفرت ناامیدی

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 22 خرداد 1393-09:40 ب.ظ


فاصله ی بین حد والای عشق و بالا ترین حد تنفر کمتر از تار موییست.درست همانند پله هایی که در رو به روی هم بالا می روند و در جایی به هم می رسند و در یک طرف نهایت عشق است و در طرف دیگر نهایت تنفر و نفرت و کاش آدمی در یکی از این دو نهایت باشد و نه نصفی در تنفر و نصفی در عشق.نمی دانم چرا این فاصله ها این قدر کمند. کاش می شد مرزی بین عشق و تنفر گذاشت.

باور نمیکنم که دنیا اونقدر جای بدیه و اونقدر باید احساس بد بهمون دست بده ، که مثل فروغ فرخزاد بگیم :

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و
یأس ساده و غمناک آسمان

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد

من نمیخوام هیچ پایان تلخی ، هیچ نا امیدی ، هیچ با هم نبودنی ، رو قبول کنم





نظرات() 

بس قدرتمندم

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 20 خرداد 1393-10:36 ق.ظ

بس قدرتمندم
هیچ ندارم كسی از من بستاند
هیچ ندارم پنهان كنم در سكوت
یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن ..

می توانم بی پروا بایستم
رو در روی همه بادهای جهان
رو در روی تندبادها
تازیانه های خود را بر من فرود آرید
چه دارم به یغما برید ؟

هیچ برای خود نمی برم
كه در هم شكنیدم
هیچ برای خود نمی خواهم
كه به زانویم درآورید
هیچ نیندوخته ام در كاسه تهی دستانم
كه به زنجیرم كشید ..

آزادم اكنون
با بال ها و رویاهایی رها
بس توانا برای درآغوش گرفتن همه چیز
و تو ای دنیا
هر چه بیشتر از من می ستانی
بیشتر در چنگ منی
و چون از خود دست شویم
بیشتر از هر زمان دیگر
متعلق به منی .




نظرات() 

|محمد رضا شفیعی کدکنی|

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 20 خرداد 1393-10:36 ق.ظ

شهری که آن سوی شقایق می شود طالع
درجادۀ جادوی ابریشم
دروازه های عالمی دیگر
به روی آدمی دیگر
- آن عالم وآدم که حافظ آرزو میکرد -
نزدیک است ..

آنک
شهری که از دروازه های آن
هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید ...!


|محمد رضا شفیعی کدکنی|





نظرات() 

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو - محمدعلی بهمنی

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 11 خرداد 1393-07:10 ب.ظ

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتا شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو





نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :عسل صادقی
یکشنبه 11 خرداد 1393-07:08 ب.ظ

من نیستم مانند تو مثل خودم هم نیستم

تو زخمی صدها غمی من زخمی غم نیستم

با یادگاری از تبر از سمت جنگل آمدی

 گفتم چه آمد بر سرت گفتی که محرم نیستم

مجذوب پروازم ولی دستم به جایی بند نیست

حالا قضاوت کن خودت من بی گناهم! نیستم؟

با یک تلنگر می شود از هم فروپاشی مرا

نگذار سر بر شانه ام آنقدر محکم نیستم

خواندی غزل های مرا گفتی که خیلی عاشقم 

اما نمی دانم خودم هم عاشقم هم نیستم

 





نظرات() 

زیبایی ام را پایانی نیست

نوشته شده توسط :عسل صادقی
جمعه 9 خرداد 1393-08:32 ب.ظ

زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم
و چه بی‌نشان تو را گم می‌کنم
وقتی که دروغ می‌گویم
به زنی که در چشمهای من تو را جستجو می‌کند
و مردی که هر روز از نام تو می‌پرسد.

 

"فرناندو پسوآ"





نظرات() 

کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران / ترجمه حسین الهی قمشه‌ای

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 8 خرداد 1393-12:50 ب.ظ

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هرچند راه سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید ، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ، هرچند او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می‌نهد به صلیب نیز می‌کشد.
و چنانکه شما را می‌رویاند شاخ و برگ شما را هرس می‌کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می‌رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می‌کند.
همچنین تا عمیق‌‌ترین ریشه‌های شما پایین می‌رود و آنها را که به زمین چسبیده‌اند تکان می‌دهد.
عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می‌آرود.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می‌رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتار می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.




نظرات() 

"جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 8 خرداد 1393-12:14 ب.ظ

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای؟

پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است،

پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت: تو اشتباه می‌کنی!

زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی را ببرد،

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

 






نظرات() 

بزرگی

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 8 خرداد 1393-10:16 ق.ظ

چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ پس کی میخوای آدم بشی؟ نکنه دوباره معلمت کتکت زده که اینجوری شدی؟ چرا لال مونی گرفتی حرف بزن دیگه؟
صدای هاجر خانم بود. زنی قد بلند و کشیده که از اکثر زنان آبادی سر و گردنی بلندتر بود، هم قدش هم زبانش. روسری اش را همچون زنانی که سر درد دارند دور سرش بسته و چند تار موی طلایی اش از حریم روسری جا مانده بودند. همانند خیلی از زنان آبادی چادر به دور کمر بسته بود و در حالی که مشغول پخت نان بود با عصبانیت سمت علی رفت؛ ترس سراسر وجود علی را احاطه کرده بود. لباسهای زمستانی علی را از تنش در میاورد که گفت:
- خاک بر سرت با این درس خوندنت. یکم از خواهرت زهرا یاد بگیر. اون از بابات که صبح تا شب سر کاره و تا برگرده دلم هزار راه میره اینم از تو که به جای اینکه کمکم کنی همش عذابم میدی.
علی که وزنش هیچ تناسبی با سن و سالش نداشت، لپ های گوشتی اش سرخ شده و موهای فرفری پرپشتش هنوز خیس بود، شهامت گفتن هیچ حرفی نداشت و فقط با آن دو چشم عسلی معصومانه به مادرش نگاه می کرد. هاجر خانم فانوس کوچکی که کنار ورودی خانه آویزان بود را برداشت و با گفتن این جملات از خانه خارج شد:
- سر و صدا نکنیا. نیم ساعت دیگه چکمه هاتو پات کن برو خونه ی کبری خانم اینا وبگو مامانم گفت سبزی ها رو بده. زودم بیا بشین پای درس و مشقت.
علی در راه به مسجد روستایشان رفت. نور سبز رنگ ملایم، عطر گل محمدی و تسبیح های آویزان کنار صحن فضای آرام بخشی به وجود آورده بود. معصومانه گوشه ای نشست و با همان لحن کودکانه و بی زنگارش در حالی که گاه گاهی سرش را با شرم رو به آسمان می کرد گفت:
- خدا جون میدونم تو هم منو دوس نداری که مامانمو اذیت میکنم. اما خدایا تو که اون بالایی بهتر از مامانم که این پاییینه میدونی من دوسندارم مامانمو اذیت کنم. خدایا؟ تو یه کاری کن من امتحانمو قبوول بشم منم این سه تا بوقلمونمون رو روز عاشورا نذر امام حسین میکنم. باشه خدا؟
تمام چکمه های کودکانه اش گلی شده بود. به خانه رسید و آرام درب کوچک چوبی حیاط را باز کرد و در حالی که زیر لب آواز می خواند با تکه چوبی گل های زیر چکمه اش را پاک می کرد. ناگهان شنید: ” علی؟ علی تویی اومدی؟ بدو بیا بشین سر درس و مشقت انقدر منو زجر نده ”
سریع به خانه رفت و مشغول درس خواندن شد.هاجر خانم دستانش می رقصید و با میله هایی نازک بافتنی میبافت که گفت:
- علی وای به حالت… فقط وای بحالت فردا هم امتحانتو قبول نشی اونوقت من میدونم و تو…
- علی سر به زیر داشت و در حالی که نگاهش روی کاغذ زیر دستش خیره مانده بود که نوشته شده بود : ” مامان خوبم ممنون که نگران منی. امروز فهمیدم محمد مادر نداره. تو فقط باش… شب تا صبح ، صبح تا شب کتکم بزن دعوام کن…اما مامان تو فقط باش. باشه؟”
سرش را بالا آورد و با شعف و شوری وصف ناشدنی با برقی که در چشمانش موج میزد گفت :
- مامانی امروز نذر کردم اگه امتحان ریاضیمو قبول بشم این سه تا بوقلمونومن رو عاشورا نذر کنم. باشه مامانی؟
اکبر آقا مردی که چشمان گود افتاده و ریش های نا مرتب و موهای ژولیده اش بیانگر خستگی و بی حوصلگی با چشمانی نیمه باز گفت:
- علی جان چرت نگو بابا، وقته خوابته بگیر بخواب، هرچی بخونی فایده نداره از اولشم میدونستم تو هیچی نمیشی.
علی که از شرم صورتش سرخ شده بود دفتر و کتاب نیمه بازش را برداشت و به اتاقی که شبیه انبار کوچکی بود رفت. تا دیر وقت درس خواند و با سرکوفت هایی که خورده بود اما باز هم انگیزه ها و امیدهایش را از دست نداد. چشمانش سنگین شده بودند که صدای آرامی شنید: ” آره من میدونم این فردا قبول نمیشه. زهرا آزمایشش مونده، تا عاشورا صبر میکنیم اگر این امتحانشو قبول شد که بوقلمونو قربونی میکنیم. ولی اگه قبول نشد بوقلمونا رو میفروشیم و با پولش زهرا رو میبریم دکتر”
علی حال بدی داشت. نمیدانست که زهرا هنوز آزمایش نداده و خوب نشده است. همیشه شاهد این تبعیض و این سرکوفت ها بود اما روح وسیعی داشت. زهرا سوگولی بود و او فقط یک پسر به درد نخور و پر خورد و خوراک.
صفحه آخر دفترش را باز کرد و نوشت : ” مامان بابای عزیزم منم اجی زهرا رو خیلی دوسدارم. خوب شدنه زهرا مهمتره…”
سر جلسه امتحان بود. سوال ها برایش آسانتر از تصوراتش بود. چند سوال را جواب دادا و به بارم بندی ها نگاه کرد. تا اینجا ۹ نمره نوشته بود و فقط یک نمره می خواست تا قبول شود و بر خلاف سرکوفت ها و…قبول شود. چند روزی گذشت. چیزی به عاشورا نمانده بود. صداهایی که شبیه فریاد بود همچون پتکی به سنگینی یک دنیا به سرش کوبیده می شد : ” خاک تو سرت کنن. بخاطر ۱ نمره ریاضی رو قبول نشدی؟ ۹ شدی ؟ فایده نداره تو آدم بشو نیستی. دیدی گفتم خانم؟ دیدی گفتم این نره مدرسه بهتره؟ همین فردا میرم مدرسه و پروندشو میگیرم…”
چقدر خفقان بود هوای آنجا. او بزرگ شده بود. بزرگتر از پسری که مقابل پدر و مادرش ایستاده بود. او معنای اشک های شبانه مادرش را از بی پولی می فهمید. او بزرگ شده بود و در حالی که هنوز سنگینی دستان پدرش را روی صورتش حس می مکرد خیلی خوب معنای پینه های دست پدرش را می فهمید… وعلی بزرگ شده بود. حتی بزرگتر از پدر و مادرش




نظرات() 

به دوست داشتن تو آرامم

نوشته شده توسط :عسل صادقی
دوشنبه 5 خرداد 1393-10:20 ق.ظ

به‌ خیال تو راه می‌روم
به‌ حال تو قدم می‌زنم
به یاد تو سرمست می شوم
برای تو خواب می‌بینم
خوابی پر از چشم‌های قشنگ تو
!
کنارِ تو حرف می‌زنم
برای تو چای می‌ریزم

تنت را بو می‌کنم و
دستت را می‌گیرم

می‌دانی؛
من سال‌هاست به دوست داشتن تو آرامم





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox