تبلیغات
سخن شیرین ( دلنوشته های من) - سنگ پشت
 
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟

سنگ پشت

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393-10:56 ق.ظ




پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می دانست كه همیشه جز اندكی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می ‌خزید، دشوار و كُند؛ و دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی ‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می كشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.

كاش پُشتم را این همه سنگین نمی كردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاك‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند كرد. زمین را نشانش داد. كُره‌ای كوچك بود.

و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ كس نمی رسد. چرا؟

چون رسیدنی در كار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندكی. و هر بار كه می‌روی، رسیده‌ای. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می كشی؛ پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندكی؛ و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش كشید

 

 





نظرات() 


fascinateddemog19.snack.ws
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:51 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I find It really useful & it helped me out much.

I hope to give something back and aid others like
you aided me.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:11 ب.ظ
Thanks for any other great article. Where else may anyone get that kind of info in such a perfect way of
writing? I've a presentation subsequent week, and I am at the
look for such information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox