تبلیغات
سخن شیرین ( دلنوشته های من) - مطالب فروردین 1393
 
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟

سعادت را در کجا میتوان یافت؟

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 28 فروردین 1393-12:42 ب.ظ

 
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، بادکنکها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.
حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد میکردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت.
مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داده گفت، همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سرآسیمه‌ در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید. این است هدف زندگی انسان.




نظرات() 

دکتر شریعتی - عشق شیرین

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 28 فروردین 1393-11:02 ق.ظ

به من تکیه کن !
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی !
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند !
تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی !
خود را, تمام خود را به تو می سپارم !
تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی, از آن برگیری, هر چه بخواهی از آن بسازی ،
هر گونه بخواهی باشم !
از این لحظه مرا داشته باش ..

 دکتر شریعتی





نظرات() 

پدر - علی شریعتی - متن زیبا

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 28 فروردین 1393-11:00 ق.ظ

من هر روز دراندیشۀ او پریشان ترمی شوم و چنان دوستش دارم که گاه احساس می کنم که در روحم نمی گنجد و دارد بیرون می تراود و دیگر قلبم تحمل آن را ندارد و نزدیک است که پاره شود و یاد او گاه گویی همه خونی را که در رگهای اندامم جاری است به دلم باز می گرداند و همه را می خواهد به فشار در آن بگنجاند و بریزد و نمی گنجد و نمی شود و کشمکش سختی است و مرا آزار می دهد و قلبم درد می گیرد و نفسم بندمی آید و عقده گلویم را می فشرد و چشم هایم می سوزد و بدنم داغ می شود و خیلی عذاب می کشم و خیلی دلم هوس می کند که کمی گریه کنم و کمی به صدای بلند گریه کنم که راحت شوم
اما خجالت می کشم ..

{ دکترعلی شریعتی }




نظرات() 

شعر فاضل نظری عقل بیهوده سر طرح معما دارد

نوشته شده توسط :عسل صادقی
پنجشنبه 28 فروردین 1393-10:32 ق.ظ

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

 در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

فاضل نظری





نظرات() 

فرناندو پسوآ" تو

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 26 فروردین 1393-11:10 ب.ظ

زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم
و چه بی‌نشان تو را گم می‌کنم
وقتی که دروغ می‌گویم
به زنی که در چشمهای من تو را جستجو می‌کند
و مردی که هر روز از نام تو می‌پرسد.

 

"فرناندو پسوآ"





نظرات() 

قیصر امین پور - میخواهمت چنان که شب خسته خواب را

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 26 فروردین 1393-11:09 ب.ظ

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

"قیصر امین پور"





نظرات() 

شعری زیبا از فاضل نظری

نوشته شده توسط :عسل صادقی
سه شنبه 26 فروردین 1393-08:55 ب.ظ

هــــــم دعـــا کـن گره از کار تو بگشاید عشق
هــــــم دعـــا کــــن گره تـازه نیــــفزایـد عشق
قـایقـــی در طلـــب مـــوج بــــه دریـــا پیوست
بایـــد از مــــرگ نترســـــید ،اگـــــر باید عشق
عــــاقــبـت راز دلــــم را بــــه لبــــانـــش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد ،شاید عشق
شـمع افــــروخــت و پــروانـــــه در آتش گل کرد
مــــی توان ســـوخت اگــر امـر بفرماید عشق
پیلــــه ی عشق مـــن ابــــریشم تنهایی شد
شـمع حـق داشت، به پروانه نمی آید عشق




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox